X
تبلیغات
معارف اسلامی - نقد کتاب منطق سال سوم دبیرستان

نقد کتاب منطق سال سوم دبیرستان رشته های ادبیات و علوم انسانی ـ علوم و معارف اسلامی   سال تحصیلی ۸۹-۱۳۸۸

ذکر چند نکته در ابتدای مطلب لازم به نظر می رسد که عبارتند از:

1.در نقد این مضمون به نقاط ضعف و هم به نقاط قوت پرداخته می شود و ما سعی       می کنیم در این نقد هم نقاط قوت و ضعف آن را نشان دهیم و در مقام نقد وظیفه ی نقاد داوری کردن است.

2.کتاب منطق را که ما در پی نقد آنیم یک کتاب درسی است و باید ویژگی های یک کتاب درسی را دارا باشد و از آنجا که این کتاب قصد آشنایی با منطق را دارد باید به مطالب اساسی بپردازد و از مطالب کم اهمیت و اختلافی خودداری کند.

3.وقتی کتاب درسی تغییر می کند باید از نقاط ضعف کتاب قبلی پیراسته شود و به نقاط قوت جدیدی آراسته گردد.

صفحه 1 کتاب درباره ی تفکر مطالبی را ذکر کرده است که به نظر می رسد و اشتباه نویسنده ی محترم آن است که بین تفکر فکر لغوی و فکر اصطلاحی خلطی صورت گرفته است. فکر به معنای لغوی یعنی درنگ کردن و تأمل کردن اما فکر به معنای اصطلاحی آن عبارت است از: سیر از معلوم به سوی کشف مجهول

اما اثبات این اشتباه و غلط این چنین است که در صفحه 1 سطر 9 که بیان می شود: «اما ملاکی که همواره در طول تاریخ تکرار شده و عمومیت یافته، قدرت تقکر و اندیشه ی بشری است که معمولاً در کتاب های منطقی و فلسفی ا ز آن به «نطق» یاد می کنند. انچه که در طول تاریخ تفکر گفته اند فکر به معنای منطقی نمی باشد و همچنین در صفحه 2 سطر 1 آنجا که بیان می شود: «حقیقت ان است که داستان تفکر با خود انسان آغاز می شود» آنچه که نویسنده از داستان تفکر  همراه با انسان یاد کرد ه اند تفکر به معنای اصصطلاحی نیست بلکه تفکر به معنای لغوی آن است.

صفحه 1 سطر 11: ذکر می شود که «مقصود از نطق، در اینجا سخن گفتن نیست، بلکه مقصود تفکر و تعقل است که در سخن گفتن تجلی می کند و خود را نشان می دهد. اینکه نویسنده بیان می کند که مقصود از نطق، در اینجا سخن گفتن نیست. می خواه9م بگویم که مقصود از نطق سخن گفتن است و البته همین مطالب را خود نویسنده عنوان می کند که مقصود از نطق تفکر العقل است که در «سخن گفتن» تجلی می کند.  پس به هر حال منظور از نطق سخن گفتن است و سخن گفتن از بالاتری مظاهر ادراک کلیات است. اما چرا نفس انسان را ناطقه گفته اند؟

«این نکته در این است که چرا نفس انسان را ناطقه گفته اند؟ تفاوت انسان با حیوان در ادراک است یعنی انسان ...... ادراکیه دیگری غیر ازحواس دارد که به واسطه ان امور غیر محسوس را می فهمد. به چه مناسبت این خاصیت ذاتی را در تسمیه ملاحظه نکرده اند و آن را ناطقه            خوانده اند؟ برای این که نطق یعنی سخن گفتن بالاترین مظاهر ادراک کلیات است.» کتاب هزار و یک نکته صفحه 671 نکته 834 نویسنده آیت اله حسن حسن زاده آملی، مرکز نشر فرهنگی رجا، چاپ چهارم

صفحه 1 سطر 16: «ولی میزان آگاهی های حیوان با قدرت تفکر و اندیشه ی انسان قابل ملاحظه نیست.» به نظر می رسد که لفظ میزان در این عبارت اشاره کمیت آگاهی های انسان دارد و در صورتی که ما خواهان این هستیم که به غیر از کمیت آگاهی، کیفیت اگاهی های انسان با حیوانات فرق می کند یعنی ما ادراکاتی داریم که آنها در حیوان نمی توان سراغ گرفت.

در پاورقی صفحه 1 بهتر است سال تولد و مرگ ارسطو ذکر شود.

صفحه 2 سطر 1: دو مفهوم حقیقت و واقعیت اسم برده شده است که این مفاهیم نیاز به توضیح دارد و از به کار بردن آن ها باید اجتناب شود و یا اگر به کار برده می شود توضیحی برای آن ها ذکر کرد.

حقیقت و واقعیت در فلسفه یا هستی شناسی وقتی به کار برده می شود به یک معناست و معنای آن این است که جهان پوچ نسبت در واقع حقیقت و واقعیت در برابر سوفسطائی به کار برده می شود که منکر واقعیت است و در رد آن می گوئیم جهان پوچ نسبت واقعیت دارد اما وقتی در معرفت شناسی به کار برده می شود منظور از حقیقت، صورت ذهنی مطابق با واقع را حقیقت گویند و در اینجا حقیقت در برابر خطا به کار برده می شود و واقعیت همان تحقق است و وقتی در تعریف حقیقت بیان شد که صورت ذهنی مطابق با واقع. آن واقع یا واقعیت یک امر است و صورت ذهنی که مطابق با آن است امری دیگر.

صفحه 2 سطر 3: تفکر مهم ترین فعالیت روح انسان است. در اینجا تفکر را ویژگی روح دانسته است  و در صفحه 3 سطر 2 از لفظ ذهن استفاده کرده است و تفکر و اندیشه کردن را ویژگی ذهن داشته است. ابتدا چه بهتر بود در هر دو عبارت از یک واژه استفاده می کرد و از این دو واژه کدامیک صحیح است به نظر می رسد. واژه ی ذهن صحیح می باشد. برای اینکه روح هم به فعالیت های ادراکی و هم به فعالیت های گرایشی مربوط می شود و هر دو را در بردارد اما ذهن فقط به فعالیت های ادراکی مربوط می شود و منطق مربوط به ادراک است نه گرایش. و واژه روح که ذهن را هم در برمی گیرد می تواند درست باشد اما باید در کتاب درسی از الفاظ و مفاهیم استفاده کرد که در آن علم رایج و آسان فهم و دور از اختلاف باشند.

صفحه 2 سطر 11: وقتی دیدن را به چشم و ضربان را به قلب نسبت می دهد این طور نتیجه گیری می کنند که «پس جسم ما کارکرد طبیعی خود را دارد» و دیدن را به جسم نسبت می  دهد در صورتی که دیدن کار نفس است اما این نفس برای دیدن نیاز به ابزاری دارد و ابزار آن چشم است.

در صفحه 2 سطر 6: اساس اندیشیدن ارادی نیست. به جای تعبیر از ارادی بهتر بود از تعبیر اختیار استفده شود یعنی اندیشیدن اختیاری نیست. برای اینکه اراده ارادی نسبت و با اختیار است و اراده ی ما به اراده دیگر وابسته نیست اما اختیار داشت ما دیگر اختیاری نیست.

صفحه 3 سطر 1: در مقایسه با این عضو جسمانی، ذهن انسان هم در چهارچوب قوانین فعالیت می کند. البته این مقایسه (قیاس فقهی و تمثیل منطقی) مقایسه درستی نیست. برای اینکه فعالیت جسم اختیاری نیست اما بسیاری از فعالیت های ذهن اختیاری است.

صفحه 3 سطر 3: ذکر می شود که «این تفکر ضوابطی دارد که ذهن، به طور طبیهی آن را رعایت می کند» نویسنده ضوابط این تفکر را کار منطق می داند. در صورتی که یکی از صناعات ............... که در منطق به ان پرداخته می شود. صنعت مغالطه است. حال سؤال این است که آیا مغالطه از جمله اموری است که ذهن به طور طبیعی به آن اقدام می کند به عبارت دیگر هم مغالطه و هم برهان هر دو می توانند به طور طبیعی کار ذهن باشند؟ در صورتی که مغالطه که در منطق به آن پرداخته می شود به چند دلیل است یکی آن چه بسا فردی ناآگاهانه دچار مغالطه شود و با خواندن منطق می خواهد از مغالطه که ناخواسته صورت می گیرد بپرهیزد.

دوم اینکه مغالطه دیگران مرتکب می شود مضمون بماند. سوم اینکه جلوی مغالطه، مغالطه کاران را بگیرد. با توجه به این مطالب به نظر می رسد که منطق را به این صورت عنوان کردن که «فقط ما را با طرز کار ذهن آشنا می کند» درست به نظر نمی آید.

صفحه 3 سطر 8: بدین ترتیب، منطق برنامه ای نیست که یک دانشمند ، بسازد و به دیگران بگوید این گونه فکر کنید و با این روش بیندیشد» نویسنده می خواهد بگوید که منطق جنبه توصیفی دارد و در آن دستوری نیست و همین مطلب را در صفحه 15 عنوان می کند که: «تعریف کردن و استدلال یک پدیده دستوری نیست» در صورتی که منطق را از علوم دستوری به حساب می آورد مثلاً در اشکال اربعه وقتی که در شکل اول گفته می شود که این شکل برای انتاج دو شرط دارد این شرایط برای ................ که می خواهد درست اندیشه کند و اما اگر کسی خواست مغالطه کند یکی از راه این است که بدون داشتن شرایط انتاج از آن دو مقدمه انتاج کند. پس این شرایط دستوری هستند که افراد متناسب با هدفی که دارند از آن بهره            می برند.

صفحه 4 سطر 1: «چه طور به اشتباه می افتد» حال آیا اشتباه کردن ذهن را، به طور طبیعی .............. می کند یا غیر طبیعی چون با توجه با روشی که نوستده در پیش گرفته بود معلوم نیست که منظور از طبیعی چیست.

صفحه 4 سطر 4: «افکار صحیح تری خواهد داشت» یک فکر یا صحیح است یا غلط. حالت سومی در کار نیست که یک فکری از فکر دیگر صحیح تر باشد.

مطلب آخر که درس اول قابل ذکر است این است که نویسنده جایگاه منطقه را نسبت به بقیه علوم مشخص نمی کند و جای که بود که نویسنده بیان کند که آیا معتقد به ابزاری بودن منطق هست یا خیر.

صفحه 5 سطر 4: «اما می توانیم مسائل و موضوعات تفکری خود را انتخاب کنیم» بهتر بود در پاورقی اشاره شود که مسائل مربوط به تصدیق است و موضوعات مربوط به تصور

صفحه 6 سطر 1: «تفکر، برای رسیدن به دانش و شناخت است.» تفکر در این عبارت، تفکر اصطلاحی است.

صفحه 6 سطر 2: «علم و ادراک ما به دو دسته ی کلی تقسیم می شوند.» علم و ادراک که به دو دسته تصور و تصدیق تقسیم می شوند علم و ادراک خصوصی است وگرنه علم و ادراک حضوری این تقسیم بندی شامل آنها نمی شود.

صفحه 6 سطر 5: از واژه ی مفهوم استفاده شده است بهتر این است که این واژه و واژه هایی همانند فکر، مصداق در یک جا مستقلاً به آن پرداخته شود تا دقت دانش آموز افزایش گردد.

صفحه 6 سطر 6: «و چه معنایی دارد» معنا خود ............... مختلفی دارد و بهتر بود از الفاظی که مشترک لفظی هستند استفاده نشود و اگر استفاده می شود منظور خودشان را بیان کنند اما معانی معنا:

1.معادل ترجمه است یا شرح لفظ

2.منظور از عنا واقعیت خارجی است آنجا که گفته می شود اللفظ وضع للمعنی

3.معنا و منظور از آن هدف، در آنجا که گفته می شود زندگی باید معنا داشته باشد.

صفحه 6، سطر 13: «کاری که انسان انجام می دهد تا به یک حکم و تصدیق برسد، «استدلال» نامیده می شود. این جمله نویسنده را با صفحه 31 سطر 1 که بیان می کنند که «هر استدلال ترکیبی است از حداقل دو قضیه که با رعایت شرایطی به قضیه ی دیگر منجر می شود که به آن «نتیجه ی استدلال» می گویند.

چگونه می توان این دو عبارت را با هم جمع ذکر کد؟ تصدیق، مجموع دو تا قضیه را              نمی گویند بلکه فهم صدق یک قضیه را تصدیق می نامند و تصدیق می تواند تصدیق باشد و منتهی به استدلال نگردد در واقع استدلال غیر از تصدیق است.

صفحه 6 سطر 17: «یا برای رسیدن به یک حکم و تصدیق و قضیه «استدلال» می نماید.

اول اینکه انسن ممکن است به یک حکم و تصدیق و قضیه برسد بدون استدلال (ترکیب دو قضیه بنابر تعریف رسیده) مانند قضایای بدیهی یا قضیه ی هوا سرد است. موقعی که فردی از اتاق بیرون رود و سردی هوا را حس کنید و دوم اینکه حکم و تسدیق و قضیه این ها به یک معنا نیستند.

تصدیق عبارت است از فهم درست بدون یک قضیه ممکن قضیه ای تشکیل شود اما تصدیق حاصل نگردد (برای اطلاع بیشتر به کتاب درآمدی بر معرفت شناسی تألیف استاد غلامرضا فیاض صفحه 56).

صفحه 6 سطر 18: «پس باید به حقیقت و ماهیت «تعریف» و «استدلال» توجه کنیم.

لازم به تذکر است که ماهیت شامل موجود و معدوم می شود و هر دو را در بر می گیرد اما اگر ماهیت موجود بود به آن حقیقت می گویند.

صفحه 6 سطر 20: «یا با احکام مشخص احکام و قضایا را آنگونه سازماندهی می نماید»

وجود دو تا احکام در این عبارت زیبا به نظر نمی آید اگر به جای احکام اولی، ضوابط به کار رود به نظر می رسد بهتر باشد.

صفحه 9 سطر 3: «مجموعه کلماتی که با هم ترکیب می کنیم» به جای کلمات باید از مفهوم یا مفاهیم استفاده شود چون که منطقی با کلمه و الفاظ کاری نیست بلکه با مفاهیم سرو کار دارد و اگر با لفظ یا کلمه سر و کار دارد از ان جهت است که مفاهیم را به آن نشان می دهند.

صفحه 9 سطر 11: « و به مفاهیم جزئی تر می رسیدم» بهتر است از لفظ جزئی تر استفاده نشود. زیرا ممکن است با لفظ جزئی اشتباه شود و در مقام تعریف از جزئی در اینجا جزئی اضافی است که کلی را هم در بر می گیرد.

صفحه 10 سطر 22: «علت اصلی مشکل بودن تعاریف....» منطق سر و کار او با فهم است و مقام فهم مربوط به مقام اثبات است و مقام اثبات یعنی دلیل و مقام ثبوت یعنی علت و چون در تعریف می خواهیم یک شی را شناسیم و به مقام فهم مربوط می شود باید به جای علت از دلیل استفاده کنیم.

صفحه 11 سطر 8: «آن چه علم منطق در بخش تعریف .................. کمک گرفته اند.» از نقاط قوت این کتاب از این چهار سطر می توان نام برد و تعریف یک شیء، مربوط به منطق نیست بلکه قواعد تعریف مربوط به منطق است.

صفحه 13 سطر آخر: «حال اگر دو مفهوم کلی» همیشه بین دو مفهوم نسبت بتاین برقرار است البته این بتاین از لحاظ مفهومی است نه مصداقی. یعنی اینکه دو، وقعی به کار می رود که مفهومی از مفهوم دیگر جدا باشد. مثلاً مفهوم انسان با مفهوم کابت از هم جدا هستند و گرنه اگر دو لفظ که یک چیز را نشان می دهند مانند انسان و بشر در اینجا ما با یک مفهوم سر و کار داریم و این مفهوم را با دو لفظ نشان می دهیم و وقتی یک مفهوم باشد دیگر نسبتی برقرار نیست.

و در اینجا لازم است ابتدا مفهوم و مصداق توضیح داده شود و سپس نسبت بین دوم مفهوم از نظر مصداق مورد بررسی قرار گیرد.

صفحه 14 سطر 6: «رابطه ی چنین دو مفهومی «نساوی» است.» دو مفهوم هیچ وقت نسبت تساوی بین آن ها برقرار نیست. بلکه دو مفهوم از نظر مصداق یکی از این چهار نسبت برقرار است و این مطلب در بقیه نسبت ها هم برقرار است یک مفهوم از نظر مصداق از دیگر عام تر یا خاص تر است و گرنه از لحاظ مفهوم عام و خاص در کار نیست.

صفحه 18 سطر 6: «و لفظ انسان برای شما مبهم خواهد ماند.» در اینجا به کار بردن لفظ اشتباه است چون در تعریف ما نمی خواهیم لفظ را بشناسیم شناخت لفظ مربوط به فرهنگ لغت است و ما در تعریف می خواهیم مفهوم را بشناسیم.

صفحه 18 سطر 15: «تعریف کردن و استدلال یک پدیده دستوری نیست» ذکر قواعد تعریف و قواعد استدلال در واقع یک نوع دستور است و بسیار منطق را از علوم دستور محسوب می کند و وقتی قواعد استدلال بیان می شود و در آن جا مثلاً از برهان و مغالطع به خاطر این است که هر کس متناسب با هدفش سخن از صناعات خمس به میان می آید و یکی از این صناعات را استفاده کند و متناسب با هدف یعنی دستور و البته بهتر بود که عنوان شود که منطق علم و دستوری محض نیست.»

صفحه 23 سطر 1: «عرض خاص» بهتر بود از عرضی خاص استفاده شود همان طور که در پاورقی از تعبیر عرضی خاص استفاده شده است.

صفحه 23 سطر 5: «این دسته از عرض ها را «عرض عام» می نامند.» بهتر بود از عرضی عام استفاده شود همان طور که در پاورقی از تعبیر عرضی عام استفاده شده است.

ص 23 پاورقی: «برای مثال بیماری برای حیوان عرضی خاص و برای انسان عرضی عام به شمار می آید.

می توان گفت که بیمای برای حیوان عرضی عام است چون بیماری برای گیاهان هم به کار            می رود و البته در گیاهان به جای لفظ بیماری از آفت استفاده می شود اگر ما معنای بیمار را دانستیم و بیماری را به خروج از اعدتدال مثلاً معنا کردیم این خروج از اعتدال در گیاهان هم هست و البته در گیاهان از آفت به کار برده می شود.

صفحه 28 سطر 13: «گاهی انسان به جای تعریف یک مفهوم، آن مفهوم را شرح می دهد.»

تمام قسمت هـ غلط می باشد. اولاً شرح اسم مشترک لفظی است. وقتی سؤال از حقیقت یک شیء پرسیده می شود و ما ندانیم که آیا آن شیء موجود است یا معدوم در اینجا تعاریف منطقی استفاده می شود و این تعریف با مای حقیقه هیچ فرقی ندارد فقط به سؤال کنند و متعلم مربوط می شود.

برای فهم مطلب از منطق مظفر ترجمه ی آقای علی شیروانی کمک گرفته می شود.

صفحه 159 ........ 1: «حال اگر پیش از آگاهی تفصیلی از معنایی که لفظ بر آن دلالت دارد، از وجود آن مطلع باشد، و آن گاه با «ما» از آن سؤال کند، این «ما» را «حقیقی» می نامند و پاسخ آن همان جوابی است که به «مای ..................... داده می شود، و هیچ فرقی میان آن دو نیست، جز آن که مای شارجه پیش از علم به وجود شیء است و مای حقیقی پس از آن می باشد.»

در اینجا مای .................. همان شرح اسم است که منطقی با آن سر و کار دارد.

مطلب دیگر اینکه شرح اسم مشترک لفظی هم بر آن مطلبی که در بالا آن اشاره شد و هم به شرح لفظ را که فرهنگ لغات با آن سر و کار دارند مربوط می شود و بهتر بود به جای شرح اسم، شرح لفظ استفاده می شد. اشکال دیگر اینکه نویسنده عنوان می کنند که گاهی انسان به جای تعریف یک مفهوم، آن مفهوم را شرح می دهد ..... و این دیگر تعریف نیست. در واقع این تعریف است و کار منطقی همین است و آنچه که مرا نویسنده بود باید به این صورت بیان            می کرد. گاهی انسان به جای تعریف یک لفظ، از لفظ دیگری استفاده می کنند وگرنه شرح یک مفهوم همان کاری است که منطقی با آن سر و کار دارد.

 صفحه 31 سطر 1: «هر استدلال ترکیبی است از حداقل دو قضیه که با رعایت شرایطی به        قضیه ی دیگری منجر می شود.» استدلال بر دو قسم است استدلال مباشر و استدلال غیر مباشر. استدلال مباشر استدلالی است که از یک قضیه به دست می آید مانند بحث تناقض، تضاد، عکس ............، عکس نقیض، متداخلان و تداخل نخت تضاد که از یک قضیه، قضیه ی دیگر انتاج می شود.

صفحه 31 سطر 2: «هنگامی که پدری به فرزندش می گوید «فرزندم به درس و عبارت خود اهمیت بده» در حقیقت او نتیجه یک استدلال را با شما در میان گذاشته است.»

استدلال مربوط به قضایا می شود و این که نویسنده نتیجه یک استدلال را به این صورت ذکر می کند که «فرزندم به درس و عبارت خود اهمیت بده» این قضیه نیست و یک جمله انشایی  می باشد و منطقی با جملات انشایی سر و کار ندارد و چه خوب که نویسنده مقدمه ای که منجر به این نتیجه شده اند را ذکر می کرد. و آن چه ذکر شد که «فرزندم، تو یکی از انسان هایی هستی ..... وابسته است» از این عبارت آن نتیجه به دست نمی آید.

اگر نویسنده عبارت را این طور بیان می کرد: علم و ایمان موجب سعادت است و هرچه که موجب سعادت است بر فرزند من لازم است. آن گاه از این دو مقدمه می توانست این نتیجه را بگیرد که علم و ایمان بر فرزند من لازم است.

صفحه 31 سطر 8: «انسان ها اگر چه در هر حالت و شرایطی خواسته و ناخواسته استدلال            می کنند» به نظر می رسد این تعابیر از دقت برخوردار نیست.  چه بسیار مواقعی که انسان ها استدلال نمی کنند.

صفحه 34 سطر 7: «قضیه شرطی: هرگاه در ساختن قضیه، به جای این که از چیزی خبر قطعی دهید، از شرط استفاده کنید.» نویسنده وقتی قضیه را به دو قسم تقسیم می کند یک قسم حملی و قسم دیگر شرطی و در اینجا ذکر می کنند که «هرگاه در ساختن قضیه، به جای این که از چیزی خبر قطعی دهید.» از عبارت معلوم می شود مطالب قطعی مربوط به قضایای حملی است. چون که قطعی در برابر شرطی قرار می گیرد.

اشکال: اول اینکه قطع و تعیین از اوصاف نفس است و مربوط به قضیه نمی شود و یک قضیه ممکن است برای یک نفر یقینی و قطعی باشد و برای فرد دیگر خلنی.

اشکال دوم: با توجه به .................. بسیاری از قضایای حملی قطعی و یقینی  نیستند مانند قضایای مردد تا محمول.

صفحه 40 سطر 8: «در حقیقت، در این گونه قضایای مقدم مستلزم تالی است و یا تالی تابع مقدم است»

ابتدا ذکر می شود که قضیه ی شرطی متصل به لحاظ اتصال و ارتباطی که بین مقدمه و تالی آن برقرار است به دو قسم لزومیه و اتفاقیه تقسیم می شود. اما نویسنده فقط به قضیه شرطی مستقل لزومیه پرداخته اند در صورتی که قضیه شرطی متصل شامل هر دو می شود اما وقتی که           می خواهند از قضایای شرطی نتیجه ای بگیرد این نتیجه گیی شامل قضایای شرطی لزومیه می شود.

البته قابل ذکر است چون یکی از صناعات حسن که در منطق به آن پرداخته می شود صفت مغالطه است و این که ذکر کردیم که از قضایای شرطی لزومیه می توان نتیجه گرفت،          نتیجه گیری برهانی است وگرنه اگر کسی خواست به صورت مغالطه نتیجه گیری کند از قضایای اتفاقیه استفاده می کند.

صفحه 41 سطر 1: «قضیه شرطی منفصل» نویسنده در صفحه 41تا صفحه 44 مرتکب اشتباهی شده است که باید برطرف گردد و آن به این صورت است که در کتاب های منطقی قضیه شرطی منفصل را به سه قسم تقسیم می کنند و آن سه قسم عبارت اند از: 1. منفصل حقیقی      2. منفصل مانعه الالجمع 3. منفصل مانعه الخلو و پس از این تقسیم بندی در قیاس استثنائی نوبت به این می رسد که شرایط انتاج هر کدام از این ها را ذکر کند.

پیشنهاد: 1. در این درس فقط به معرفی قضیه شرطی منفصل پرداخته شود و شرایط انتاج هر کدام به درس دهم واگذار گردد و از آنجا که در درس دهم قیاس به دو قسم تقسیم شده است و آن دو قسم عبارتند از: 1. قیاس اقترانی و 2. قیاس استثنائی و هیچ توضیحی درباره قیاس استثنائی ذکر نشده بجاست که مطالب درس هفتم، آنهایی که مربوط به انتاج قضیه شرطی منفصل اند به این درس آورده شود.

از آن جا که در درس هفتم قضیه شرطی متصل توضیح داده شده است و از مواردی است که کاربرد زیادی دارد (از جمله در قرآن کریم) جا دارد که شرایط انتاج آن در قیاس استثنائی متصل ذکر شود.

 

درس هشتم

در این درس مطالبی ذکر شده است که به نظر می رسد لازم نیست و از آن جمله بحث بتاین، تاتل و تشابه است که فایده ی علمی هم در آن نیست و دیگر اینکه ممکن است تباین در این درس با تباین در صفحه 14 از نسب اربع ذکر شده اشتباه گردد.

و دیگر اینکه از جمله مطالبی که لازم به نظر نمی رسد بحث از عکس نقیص است که فهم آن برای دانش آموزان سخت است.

اما برای آسان فهم بودن بحث تضاد، تناقض، تداخل تحت تضاد چند جمله ای ذکر می شودو

وقتی دو تا قضیه هم از جهت کیفی و هم از جهت کم اختلاف داشته باشند به آن تناقض             می گویند. وقتی که دو قضیه فقط در کم با هم اختلاف داشته باشند به آن تداخل یا متداخلان می گویند و وقتی دو قضیه از جهت با هم اختلاف داشته باشد دو حالت دارد: یا هر دو کلی هستند: تضاد و یا هر دو جزئی هستند: تداخل تحت تضاد.

 

درس نهم

صفحه 57 سطر 9: «تمام پیشرفت های علمی، اجتماعی، فلفی و دینی، به نوعی به این استعداد خدادادی وابسته است» من نمی دانم چطور تمام پیشرفت های ..... به این استدلال وابسته اند و از طرف دیگر مگر غیر از این است که بسیاری از عقب گردها و بدبختی ها از همین استدلال است و بسیاری از افراد از همین استدلال برای کارهای خلاف خود استفاده می کنند. پس چه بهتر است از این تعابیر پرهیز شود.

صفحه 58 سطر 5: «نسان برای رسیدن به معلومات جدید، معمولاً از سه نوع استدلال استفاده       می کند.» به جای سه نوع استدلال از سه قسم استدلال استفاده شود برای اینکه استدلال ............. برای آن سه قسم نیست و البته این اشکال در سطر 8 تکرار شده است.

صفحه 58 سطر 15: «البته منطق دانان که همواره به دنبال یقین نظری هستند برای تمثیل استحکمی قائل نیستند.» یکی از اهداف منطق دسترسی به یقین است اما در صناعات خمس غیر ...................، آن چهار صنعت دیگر با یقین سرو و کار ندارد و منطقی در صنعت شعر، جدل، خطابه و مغالطه دنبال یقین نیست و اینکه نویسنده عنوان می کنند که «همواره به دنبال یقین هستند» درست نیست. مطالب اینجا را به صفحه 83 شماره 2 و 3 و 4 و 5 مقیاسه کنید.

نکته: ای کاش نویسنده منظور خود را از یقین نظری ذکر می کردند که در اینجا مرادشان از نظری چیست؟

صفحه 60 سطر 2: «قیاس عالی ترین شکل استدلال و تنها راه مستقیم برای رسیدن به یقین است.» اینکه نویسنده تنها راه مستقیم برای رسیدن به یقین را قیاس می دانند چند اشکال وارد است:

1.چه بسیار انسان ها که به یقین می رسند ولی بدن استفاده از قیاس مانند کسی که از راه شهود و سیر وس لوک معنوی به یقین می رسد.

2.در قیاس ما از دو مقدمه کمک می گییم و با استفاده از آن دو مقدمه به نتیجه می رسیم و ترتیب و چینش مقدمات قیاس برای رسیدن به نتیجه است. حال کسی که به این نتیه رسیده است از راه مستقیم است ی غیر مستقیم؟ مطمئناً چون از آن دو مقدمه استفاده می شود رسیدن به نتیجه از راه غیر مستقیم محسوب می شود. شناخت از راه استدلال یا استنتاج، شناختیغائبانه است. اما شناخت حضوری و شهودی شناختی مستقیم محسوب می شود (لبته منطق با علم حضوری و شهودی سرو کار ندارد. اما اینکه نویسنده ذکر می کنند که تنها راه رسیدن به یقین قیاس است می خواهم عنوان کنیم که اولاً تنهاترین نیست و ثانیاً مستقیم محسوب نمی شود.

3.لفظ مستقیم مشترک لفظی است یک جا وقتی می گویند قیاس مستقیم در برابر قیاس خلف به کار برده می شود ورگنه همین قیاس مستقیم نسبت به شناخت های شهودی غیرمستقیم محسوب می شود.

صفحه 6 سطر 5: «به همین جهت، ارگ کسی مقدمات را قبول کند و نخواهد نتیجه را بپذیرد، دچار تناقض می شود.» در این جا این سؤال مطرح است که ارگ کسی دو مقدمه را بپذیرد اما شکل ان از اشکال اربعه، شکل دوم و سوم و چهارم باشد آیا پذیرفتن نتجه قطعی است. همین که ما شکل دوم و سوم و چهارم را به شکل اول برمی گردانیم دلیل بر آن است که آن سه شکل پذیرفتن نتیجه قطعی نیست و با توجه به اینکه به غیر از شکل اول بقیه اشکال نیازمند اثبات هستند پس اینکه نویسنده عنوان می کنند که اگر کسی مقدمات را بپذیر در نتیجه را نپذیرد دچار تناقض می شود این درس نیست.

صفحه 63 تمرین 2 قسمت الف: «اکثر قریب به اتفاق ..... نباشد.»

با توجه به پاسخنامه نویسنده معتقد است این استدلال اسقراء ناقص است. در صورتی که ما در استقراء چه ناقص چه تام دنبال قضیه ی کلی هستیم در صورتی که در این استدلال از لفظ «اکثر قریب به اتفاق» استفاده می کند که دیگر نمی تواند استقراء ناقص قرار بگیرد.

همچنینی این مطلب را با صفحه 59 سطر 12 که نویسنده عنوان می کند که «نتیجه ی به دست آمده را به کل موارد سرایت می دهند و همچنین سطر 14 حکم کلی می دهند که آن دارو برای درمان فلان بیماری مفید است.» در تناقض است.

 

درس دهم

صفحه 56 سطر آخر: «الف) اگر انسانی مسلمان باشد متعهد است، هر انسان متعهدی به قول خود پای بند است. ............: هر انسانی ملمان به قول خود پای بند است.»

ویسنده نتیجه ی دو مقدمه را  «هر انسانی مسلمان به قول خود پای بند است» ذکر کرده است در صورتی که نتیجه ی آن به این صورت است: اگر انسانی مسلمان باشد به قول خود پای بند است » نه به صورتی که ذکر شده است.

صفحه 67 سطر 2: «هم چنین خواهید یافت که ذهن هرگز از شکل چهارم استفاده نمی کند.» معمولاً از تعبیری که برای شکل چهارم استفاده می کند این است که دور از ذهن است نه اینکه ذهن هرگز از شکل چهارم استفاده نمی کنند که این دو تعبیر با هم متفاوت است.

صفحه 67 سطر 5: «نکته سوم: از همین جا در می یابیم که نتیجه بخش بودن شکل اول قیاس، بدیهی است.» این از نقاط قوت این کتاب می باشد. در واقع نتیجه بخش بودن شکل اول بدهیه است نه اینکه نتیجه بدیهی باشد. نتیجه ممکن است بدیهی باشد و ممکن است نظری باشد.

صفحه 68 سطر 11: «در صورتی که با این ضرب هماهنگ شدند» شکل بدیهی است و این بداهت به یک ضرب تنها محدود نمی شود و شامل هر چهار ضرب می شود و این که نویسنده ذکر کرده اند که با این ضرب هماهنگ شود درست نیست و حتی خود نویسنده در صفحه 70 شکل دوم را که به شکل اول بازگردانید، به ضرب دوم شکل اول برگردانده است. پس بهتر است این عبارت به این صورت اصلاح شود .... و در صورتی که با این شکل هماهنگ شدند.» البته ضرب اول شکل کامل تر از بقیه ضروب است.

صفحه 70 سطر 1: «یک نکته: دقت در مسیر نتیجه دهی ضرب های قیاس نشان می دهد که نتیجه ی موجبه کلی یعنی «هر الف و ب است» فقط در ضرب اول شکل اول است.

در اینجا «هر الف، ب است» نادرست و باید به صورت «هر الف، ج است» نوشته شود و تعجب است که هنوز اصلاحیه ای برای این اشتباه (که به نظر می رسد اشتباه تایپی باشد) نیامده است.

صفحه 74 سطر 15: «برخی ایراد است وارد بر منطق و پاسخ ان ها

1. اگر منطق علمی است .......        از کجاست؟

یکی از ضعف های بزرگ این کتاب این است که بحث قیاس استثنائی را به درست ذکر            نمی کند و از آن مهمتر قیاس اسثنائی متصل است که در کتاب بحث ان مورد غفلت قرار گرفته است و اگر آن بحث ذکر شده بود از آن طریق می توانست این اشکال به منطق وارد شده است را جواب بگوید.

ابتدا ایراد به شکل منطقی در می آوریم: اگر منطق را مستقیم بود، بین اهل منطق اختلاف رخ نمی داد.

لکن بین آنان اختلاف رخ داده است.

پس منطق راه مستقیم نیست.

این قیاس استثنائی متصل که از رفع تالی، رفع مقدم را نتیجه گرفته است.

مستشکل اشکالش را در قالب قضیه منطقی ایراد کرده است. پس، با استفاده از منطق به جنگ منطق آمده است و اگر اشکالی در شرایط انتاج او راه یابد نتیجه خواهد داد.

صفحه 75 شماره 2: اگر منطق ابزار استدلال های بشری است تا اخر

اول اشکالی که به نویسنده وارد است این است که چرا در اول کتاب جایگاه و نسبت علم منطق را با سایر علوم مشخص نکرد و در آن جا به بحث نپرداخت و دیگر نمی دانیم نویسنده نظرش نسبت به منطق چیست؟ آیا آن را علم ابزاری می داند یا دوم اینکه جواب این اشکال این است که مستشکل پنداشته است که منطق علت تامه ی معرفت است در صورتی که منطق ابزار علوم مختلف است و ما در حد ابزا از ان توقع داریم نه بیشتر و منطق را که به ساقول مثال زده اند. قابل دقت است که آیا بنا با داشتن مستاقول به هیچ چیز دیگری نیازمند نیست؟ معلوم است که اینطور نیست.

صفحه 76 شماره 3: هرچهار شکل از اشکال اربعه حداقل از یک قضیه ی کلی تشکیل شده اند و مبنای اشکال کننده به این قضیه ی کلی بر می گردد و به این صورت که کسی که قضیه ی کلی را می داند حتماً جزئی از آن را نیز می داند و این جزئی نتیجه ی قیاس است.

خلاصه آن که قیاس از سیر کلی که در قیاس به کار برده می شود از طریق استقراء حاصل شد، است که با دانستن کلی حتماً جزئی ان نیز دانسته شده است در صورتی که کلی که رد قیاس از ان استفاده می کنیم هرگز از استقراء حاصل شده است بلکه از راه های دیگری به دست آمده است مانند اولیات و مطالبی که نویسنده در پاسخ گفته اند جواب آن اشکال نیست اگر به اشکال دقت شود که اشکال کننده عنوان می کند «اگر درستی هر دو مقدمه معلوم باشند، نتیجه در درون مقدمه هست و دیگری نتیجه گیری معنایی ندارد.»

چه موقع نتیجه در درون مقدمات هست؟ موقعی که قضیه ی کلی که در دو مقدمه ذکر شده از طریق استقراء حاصل شده باشد در چنین موقعی کسی می تواند بگوید نتیجه در درون مقدمات هست.

و ما در جواب گفتیم که قضیه ی کلی از طریق استقراءحاصل نشده است.

و در آخر این اشکال چه خوب بود نویسنده توضیحی برای مصادره به مطلوب ذکر می کرد و به صورت خیلی خلاصه این که مصادره به مطلوب یعنی دلیل عین موی باشد.

صفحه 76 شماره 4: اشکالی که نویسنده مطرح کرده اند و پاسخی که به آن داده اند کافی به نظر می رسد.

اشکال مطرح شده به این صورت با آمدن منطق جدید برای منطق قدیم نیست و دوره ی منطق قدیم به سر امده.

پاسخ: منطق یک دانش واحد است و در روش علمی کسی بی نیاز از آن نیست.

 و منطق بخش های مختلف یک دانش است که یک قسم آن بنا به اصطلاح قدیم است و یک قسم ان جدید است. برای فهم مطلب در علوم تجربی عالم این علم به دنبال گزاره های کلی هستند و کسانی که در علوم عقلی فعالیت می کنند در جستجوی گزاره های یقینی اند و منطق متناسب با هر حوزه ای بسط و توسعه می یابد و کسانی که به قضایای یقین بی اعتنا هستند آن قسم از منطق که در این حوزه فعالیت دارد برای چنین افرادی بی اعتنا می شود.

صفحه 86 سطر 4: «البته این تعریف منطقی شعر است و با تعریف ادبی آن اندکی تفاوت دارد.»

این که نویسنده عنوان می کنند بین شعر منطقی و شعر ادبی تفاوت اندکی است. قابل قبول به نظر نمی رسد چون بنا به می توانیم عنوان کنیم که تفاوت اندکی دارند و اندک از مفاهیم کیفی است و نویسنده وقتی از لفظاندک کمک می گیرد بگوید اندک است پس چه بهتر از الفاظ کمی در این گونه موارد استفاده نشود.

نویسنده :مرتضی صفرپور

دبیر فلسفه ومنطق شهرستان دهاقان

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/10ساعت   توسط خالصی |